تبلیغات
ღ♥ღپرنسس شما کیه؟؟ღ♥ღ

پرنسس شما کیه؟؟ ؟؟ - ღ♥ღمن شکیبا باقیღ♥ღ
پرنسس شما کیه؟؟ ؟؟
خــــــــــــداونــــــــــــدا بــــــــزرگـــــــــــــی فــــــــقط از آن توســـــــــت

من شکیبا باقی


این روزها هم می گذرد ...

 

و تو دیگر نخواهی دید کسی را که به انتظارت بود ...

 

این لحظه ها رفتنی است ...

 

تو غرورت را حفظ کن ... من سکوتم را حفظ می کنم ...

 

و این سکوتم باقی ...

 

 

از تو گفتم و تو نشنیدی صدایم را ...

 

تو خندیدی و دیگر ندیدی نگاهم را ...

 

آری ... باورش سخت است ...

 

می پذیرم ... و باز سکوت ...

 

و این باور سخت باقی ...

 

 

اینگونه خطابم نکن ...

 

این برایم سخت است ...

 

که تو همه کس باشی و من هیچ کس ...

 

اینگونه نگاهت را از من نگیر ...

 

رو از من برنگردان ...

 

نگاهم کن ... آرامم کن ... ای آرام جان من ...

 

و این بی اعتنایی باقی ...

 

 

نمی دانم چگونه مرا برای خود معنا می کنی ...

 

من یعنی چه ؟؟

 

من برای تو فقط همان که گفتی هستم ...

 

فقط همان ... ؟؟ ؟؟

 

و اما تو برای من ...

 

سکوت ...

 

و باز این سکوت باقی ...

 

 

امروز را به یاد آور ... و دیروز را ...

 

و فرداها را ... و من را ...

 

تمام لحظه هایی که بدون هم و به یاد هم می گذشت ...

 

و در انتظار فرداها ... و در انتظار فرصتی دیگر ...

 

که شاید یک روز من و تو ما شویم ...

 

به یاد آور صدای سکوت را ...

 

به یاد آور نگاه جنون را ...

 

به یاد آور شب های سرد و تاریک پاییز را ...

 

به یاد آور خنده های لب های بسته را ...

 

به یاد آور غرور بی معنا را ...

 

به یاد آور ...

 

آن لحظه ها همه رفتند ...

 

و من در انتظار تکرار آن لحظه ها ...

 

و تو ...

 

سخت است ... سخت است ...

 

و این تکرار خاطرات باقی ...

 

 

و امروز روز من بود ...

 

و تو از من یاد نکردی ...

 

و من در انتظار تو ...

 

و روز به شب رسید ...

 

و امروز به فردا ...

 

و از تو هیچ خبری نشد ...

 

و من باز در انتظار ...

 

و باز تکرار شاید ها ...

 

و من در انتظار باقی ...

 

 

و تو نمی دانی بی تو بودن را ...

 

و تو نمی دانی تنهایی را ...

 

و تو نمی دانی زخم زبان را ...

 

و تو نمی دانی صبوری را ...

 

و تو نمی دانی سکوت آزاردهنده را ...

 

و تو نمی دانی هجوم دشمنی را ...

 

و تو نمی دانی خیانت دوست را ...

 

و همه ی این ها برایم ... و تو بی خبر از آن ...

 

و فقط می خندی ...

 

و من امیدوار باقی ...

 

 

و در آخر می نویسم ...

 

آخر این راه را نمی دانم، نمی دانی، نمی دانند ...

 

و فقط خدا می داند ...

 

و همین برایم کافیست ... دیدنت ... اکنون ...

 

و تو چه خوب ... چه بد ... برایم عزیزترینی ...

 

و من شکیبا باقی ...






سه شنبه 28 مهر 1388 پرنسس
درباره ی من

جستجو

لحظات با تو و بی تو

دست نوشته های من

درباره ی :

نظر سنجی

بهترین ها

خواندنی ها

آمار وبلاگ