تبلیغات
ღ♥ღپرنسس شما کیه؟؟ღ♥ღ

پرنسس شما کیه؟؟ ؟؟ - " تـ و ر ا بـ خـ شـ یـ د م "
پرنسس شما کیه؟؟ ؟؟
خــــــــــــداونــــــــــــدا بــــــــزرگـــــــــــــی فــــــــقط از آن توســـــــــت


نشسته ام در گوشه ای...


تنها...


با عکست...


اشک می ریزم...


به یاد روزهای خوبم...


به یاد با هم بودن ها...


و به یاد تو...


به یاد تو که تنهایم گذاشتی...


به یاد تو که مرا نادیده گرفتی...


و عشقم را...


و بازیم دادی...


شاید...!!!


و باز اشک می ریزم...


 

من دارم دق می کنم دلت خنک شد؟!


دارم هق هق می کنم دلت خنک شد؟!


 

می شنوم صدای سرزنش را...


و صدای خنده ی آدمک ها را...


می خواهم آرام بگیرم...


نه...


نمی شود...


خاطراتت آزارم می دهد...


من در تمنای عشق تو بودم...


و تو...


 

تو که چشمای خیس منو دیدی!


چه جوری اینقدر ساده بریدی؟؟!!


 

نمی دانم...


نمی دانم مرا شناختی یا نه...


اینکه تو را فقط واسه ی خودت خواستم...


نه چیز دیگری...


نمی دانم عشقم را باور کردی یا نه...


نمی دانم احساسی که به من داشتی...


یک سوال...


تو مرا دوست داشتی؟؟!!


یک یاد آوری به تو...


یادت می آید آرزویی که شب عید کردی؟؟؟


گفتی>>>


سالی توأم با بی من داشته باشی....!!!


 

یک روز دعا کردی ازم جدا شی!


به آرزوت رسیدی دلت خنک شد؟؟؟


 

راستی...


من به خاطر به دست آوردنت...


به خاطر داشتنت...


به خاطر یک لحظه شنیدن صدایت...


و به خاطر تو...


به هر دری زدم!!!


سراغت را گرفتم...


از غریب و آشنا...


از دوست نماها...


از همه و همه...


غرورم را کنار گذاشتم...


به تو التماس کردم...


گریه کردم...


فریاد زدم...


غمگین و افسرده شدم...


و تو...


 

خواستی به پات بیفتم پیش غریب و آشنا!


زانو زدم می بینی دلت خنک شد؟؟!!


 

آن روزهای زیبایی که داشتم...


با تو...


همیشه یادم هست...


من می خندیدم و شاد...


حتی اگر بد بودی...


مهم داشتنت بود...


که بودی...


آه ای عشق همیشگی من...


چرا رفتی...؟؟؟


تو را کم دارم عزیزم...


 

آنگاه که بود نا خوشی ها خوش بود


و امروز که او نیست خوشی ها خوش نیست


 

نه...


باورش سخت بود...


می گفتند به من خیانت کردی...


به من...؟؟؟


من که از جون و دل برایت گذاشتم...


خودت بگو...


برایت چی کم گذاشتم...؟؟؟


بگو... بگو... بگو...


یعنی من بد بودم...؟؟؟


از حدس تا باور فاصله ای اندک است...


و من اکنون باور کردم...


باور بی وفاییت را...


باور خیانتی که به من کردی...


وااای...


یعنی تو به من خیانت کردی...؟؟؟


نه...


نمی خواهم باور کنم...


نه تو اینقدر بد نیستی...


اینقدر دروغگو نیستی...


یعنی از اعتمادم سوء استفاده کردی...؟؟؟


وااای...


 

تازگیا شنیدم که گفتی...


من و تو یک روز خوب هم نداشتیم...!


یک لحظه هم با هم خوش نبودیم...!


همیشه دعوا...


همیشه قهر...


همیشه تلخ...


آره...؟؟؟


تو اینجوری گفتی...؟؟؟


خودت بگو...


تو با من خوش نبودی...؟؟؟


اگه نبودی چرا باهام موندی...؟؟؟


وااای...


تو چقدر بد شدی...


تو چقدر عوض شدی...


تو چقدر سنگ شدی...


آخه بی معرفت...


چرا پیش آدمکا منو خراب کردی...؟؟؟


چرا...؟؟؟


خودت بگو...


من اینقدر بدم...؟؟؟


اگه اینجوری باشه...


پس چرا به من می گن عاشق...؟؟؟!!!


 

چه سرد و بی تفاوتی وقتی که گریه می کنم


وقتی تموم قلبمو من به تو هدیه می کنم


 

می دونی عشق یعنی چی...؟؟؟


عاشق یعنی کی...؟؟؟


عاشق یعنی من...


و حالا من...


به خاطر شاد بودنت می روم...


به خاطر اینکه آرام بگیری می روم...


بدان که دوستت دارم...


بدان که جز تو کسی آرام جان خسته ام نیست...


بدان عشقت فراموش نمی شود...


بدان هر روز و شبم اشک است و آه...


بدان به بودنت نیاز دارم...


به گرمی دستانت...


و به نگاه مهربانت...


یادت می آید دم آخر به من چه قول هایی دادی؟؟؟


من هنوز به انتظار وعده هایت...


و من...


اکنون اعتراف می کنم...


ای عزیزترینم...


عاشقت هستم...


و نرود از یادت...


تو به من بد کردی...


نرود از یادت...



" مـ ن  تـ و  ر ا  بـ خـ شـ یـ د م "



عشق این است







سه شنبه 6 مهر 1389 پرنسس
درباره ی من

جستجو

لحظات با تو و بی تو

دست نوشته های من

درباره ی :

نظر سنجی

بهترین ها

خواندنی ها

آمار وبلاگ