تبلیغات
ღ♥ღپرنسس شما کیه؟؟ღ♥ღ

پرنسس شما کیه؟؟ ؟؟
پرنسس شما کیه؟؟ ؟؟
خــــــــــــداونــــــــــــدا بــــــــزرگـــــــــــــی فــــــــقط از آن توســـــــــت
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده °°°یادگاری°°°





گاهی می توانیم برای کسی که دوستش داریم چند سطر


سکوت یادگاری بگذاریم!!!

 

تا هر وقت دلتنگمان شد آن را هر طوری که خواست


برای خود معنا کند







سه شنبه 10 آبان 1390 پرنسس
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده لبخند خدا



اون لبخندی که برای پنهان کردن دردت میزنی...

لبخند خداست به بنده اش...

اون لبخندی هم که پشتش خدا باشه...

تمام مشکلاتو حل میکنه...!!!







جمعه 21 تیر 1392 پرنسس


اووومدم که بنویسم...

اووومدم بغض کنم...

اووومدم گریه کنم....

اووومدم که آروووم شم...آخه اینجوری آرووم میشم؟؟؟








جمعه 21 تیر 1392 پرنسس
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده زندگی ادامه داره...



دوباره دلم گرفت...

دوباره با یه عالمه حرف...

برگشتم...!!!









جمعه 21 تیر 1392 پرنسس


 

تمام حرف هایم همان هایی هستند که نوشته نمی شوند...

 

همان سه نقطه های بی چاره...

 

همان سه نقطه هایی که مرا به سکوت وا می داشت...

 


 

آری...

 

من سکوت می کردم...

 

و اکنون...

 

پشیمان از آن همه سکوت...

 

شاید اگر لب به سخن باز می کردم...

 

و اگر چشم در چشم تو...

 

و دست در دستت...

 

حرف دل را می زدم...

 

اکـــنـــون...

 

تو کنارم بودی



 

آه که پرم از اگر و اما و شاید...

 

هنوز هم نمی دانم که چرا رفتی...

 

چرا تنهایم گذاشتی...

 

خطای من چه بود...

 

 

تو که خبر نداری از حال من...

 

بگذار که بگویم...

 

روزهای من می گذرد...

 

حتی اگر تو نباشی...

 

حتی اگر صدایت را نشنوم...

 

حتی اگر دستانت را لمس نکنم...

 

حتی اگر به چشمانت خیره نشوم...

 

و در آغوش تو آرام نگیرم...

 

حتی اگر بوسه بارانم نکنی...

 

و عزیزم صدایم نکنی...

 

آری...

 

روزهای من می گذرد...

 

اما نمی دانی چگونه

 


 

من می خندم...

 

تو خنده ی مرا می بینی...

 

از غم پنهان من هیچ خبر داری...

 

تو شادمان باش...

 

من خدایی دارم








یکشنبه 7 اسفند 1390 پرنسس
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده خدانگهدار عشق من



شلوغه دورم اما بی تو دنیا

دوباره ساکت و دلگیر می شه






دوشنبه 18 مهر 1390 پرنسس



*جای هیچ کس را هیچ کس دیگر نمی تواند پر کند*

 

 

تـولـدت مـبـارک








دوشنبه 18 مهر 1390 پرنسس


کابوس نبودی که رهایت بکنم


از خاطره عشق جدایت بکنم


آن قدر عزیزی که دلم می خواهد


هر چیز که دارم به فدایت بکنم


 

ر و ز  عـ شـ قـ مـ ـا ن مـ بـ ـا ر ک







شنبه 9 مهر 1390 پرنسس
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده پاییزی دیگر...


پاییز


پاییز من آمد...

 

پاییز دیدن ها...

 

پاییز خاطراتم...

 

و پاییز احساسم...

 

مدتی می شود که تو نیستی...

 

آه...

 

از گفتن حرف های تکراری خسته ام...

 

و از این احساس...

 

که تو نیستی و من می سوزم...

 

و تو باشی...

 

من می سازم...

 

 


پاییز به معنای تو...

 

و تو به معنای پاییز...

 

تو به دنیا آمدی...

 

تو به زندگی من آمدی...

 

و تو از زندگی من رفتی...

 

تمام این روزها پاییز بود...

 

آه...

 

نمی دانم تا کدامین پاییز باید صبر کنم...

 

نمی دانم آمدنت را تا کدامین روز انتظار بکشم...

 

روزها می گذرد که تو رفته ای...

 

اما من هنوز...

 


 

...بــ ر گــ ر د بــ ـه ز نــ د گــ ـی مــ ـن...

 


زمزمه ی رسیدنه

 

پشت سکوت جاده ها

 

چند تا قدم مونده فقط

 

به خاطر خدا بیا



 

خسته ای کوله بارتو

 

رو شونه های من بذار

 

راه زیادی اومدیم

 

طاقت بیار طاقت بیار

 






جمعه 1 مهر 1390 پرنسس
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده °°°چشم هایت°°°





شعرهایم را می خوانی...

 

می گویی روان پریش شده ام...

 

پیچیده است... قبول...!!!

 

اما من فقط چشم های تو را می نویسم...

 

تو ساده تر نگاه کن

 

 

این من... این تو...

 

باز لحظه ای بین ما عشق جاریست...

 

گرچه کوتاست... اما برایم کافیست...

 

و شاید برای تو...

 

 

بین ما یک قدم فاصله است...

 

کاش یک قدم به جلو بیایی...

 

تا لبانت را بوسه باران کنم...

 

و در آغوشت آرام گیرم...

 

کاش تو نزدیک تر بیایی...

 

 

نمی خواهم در این لحظه به نبودنت هایت فکر کنم...

 

تو این جایی و من آرامم...

 

تو می خندی و من خوشحالم...

 

و این است خوشبختی...



 

عشق همیشگی من...

 

با من بودن را بخواه...

 

و تنهایم نگذار...

 

آرزویم این است








شنبه 19 شهریور 1390 پرنسس

دوبـاره ایـن دل مـن تـنـگـه بـرای دیـدنـت


عـشـق مـن کـی مـی رسـه روز دوبـاره دیـدنـت



خیلی وقته دلم گرفته...


خیلی وقته تنهام...


خیلی وقته گریون چشمام...



این روزا همه ی خاطراتمونو دوره می کردم...


عکستو نگاه می کردم و...


اشک می ریختم و...


صدات می کردم...


شنیدی صدامو...؟؟؟


شنیدی می گفتم برگرد...


شنیدی می گفتم دوست دارم...


شنیدی دل نگرانیامو...


این که حالت خوبه...


این که الان کجایی...


شادی یا غمگین...


وااای عشق من...


ازت بی خبرم...


چی می شه که ...


چی می شه همین الان ازم یاد کنی...


اصلا بهم بگو...


بگو منو یادته...!!!


 


آه...


این عشق چقدر زیباست...


نه آرامشی دارم...


نه آسایشی...


اشک می ریزم و...


غم می خورم و...


می سوزم و می سازم...


و خدا را شاکرم...


واسه این عشق...


وسه این زندگی...


واسه این...




عشق همیشگی من...


امشب واسه آرزوهای قشنگمون دعا می کنم...


امشب از خدا تو رو می خوام...


می خوام توی تقدیر امسال من اسم قشنگ تو بیاد...


می دونم اگه خدا بخواد...


همه چی درسته...


همه چی...


امشب یکی دستامونو می گیره







جمعه 28 مرداد 1390 پرنسس
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده ...این منم...اکنون...




عشق را کجا باید دید...؟؟؟

 

چه کسی لایق عشق ورزیدن است...؟؟؟

 

چه کسی مرا بیشتر دوست دارد...؟؟؟

 

و چرا من تـــنـــهـــام...؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟



 

با یک دنیا سوال سفر کردم...

 

با دلی شکسته سفر کردم...

 

دلی که تو شکستی...

 

اشکی که تو جاری کردی...

 

و آهی که برای سنگ دلیت کشیده شد...

 

نمی دانی با چه حالی سفر کردم...

 

 

سفر کردم...

 

و به دنبال آرامش بودم...

 

راه دراز و دل اندوهگین...

 

و در آخر رسیدم...

 

اشک باز جاری شد...

 

صدایش زدم...

 

جوابم را داد...

 

نگاهش کردم...

 

و آرامم کرد...

 

آرامش ابدی...

 

در کنار کسی که همیشه و همه جا کنارم بود...

 

کسی که مرا دوست دارد...

 

کسی که ارزش واقعی ام را به من یاد آوری کرد...!!! !!! !!!

 

و کسی که بهترین هدیه را به من داد...



 

و من فهمیدم...

 

آدم ها تا چه حد متفاوتند...

 

من بهترین بودم...

 

و آن سنگ دل...

 

من عاشقش بودم...

 

و آن سنگ دل...

 

من از دل و جان برایش گذاشتم...

 

و آن سنگ دل...

 

من از همه و همه گذشتم...

 

و آن سنگ دل...

 

آه...

 

1روز به هم می رسیم...!!! !!! !!!

 

این همه دنبالت دویدم...

 

با این همه خوبییم...

 

و تو مرا نخواستی...

 

ببین دیگران چگونه مرا می خواهند...!!!

 

ببین...!!!

 

آه...

 

می ترسم...

 

از سنگ دلیت می ترسم...

 

می ترسم دل از تو بگذرد...!!!

 

می ترسم از بی وفاییت خسته شود...!!!

 

 

...نیاد اون روزی که دیره واسه ی داشتن عشقم...

 

 

ترسم از اینه که روزی من به یاد تو نباشم...

 

دیگه دل سرد بشم از تو برم و با تو نباشم...

 

 

...ترسم  من اینه که روزی روی قولم پا بذارم...

 

 

آری...

 

این منم...اکنون...

 

نگذار دیر شود...!!! !!! !!!

 

 

من تو را از عشق آسمانیم خواستم







دوشنبه 27 تیر 1390 پرنسس

من و تو...


" این را به خاطر بسپار که خطاها و بدی هایت را در قبرستانی در قلبم

 

به خاک سپردم "

 

و حال با یاد خاطره های خوبمان روز را به شب می رسانم...



 

چه مهربان است نگاهت...

 

چه شیرین است لبخندت...

 

چه آرامشی دارد حضورت در لحظه های من...

 

 

آه ای محبوب من...

 

می خواهم با تو یکی شوم...

 

تنها با تو...

 

و برای تو...

 

با من بودن را بخواه...

 

و صدایم بزن...

 

همین حالا...

 

من اینجا هستم...

 

روبروی تو...

 

در کنار تو...

 

مرا ببین...

 

و نگاهم کن...

 

چشمانت را از من برندار...

 

و از نگاهم التماسم را بخوان...

 

و بدان من اینجا تنها هستم...

 

و منتظر بودنت...

 

بیا و لحظه های با هم بودن را جاودانه کن







سه شنبه 27 اردیبهشت 1390 پرنسس
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده °°°صندلی خالی°°°



صندلی ها خالی و پنجره ها باز است...

 

خورشید می تابد...

 

و باز من در این تنهایی خود...

 

چشم دوخته ام به صندلی ها...

 

و به دنبال صندلی تو...!

 

گام هایم را بلند تر می کنم تا زودتر برسم...

 

این صندلی توست...

 

می نشینم بر صندلی تو...!

 

اشک در چشمانم حلقه زده...

 

حضور تو را احساس می کنم...

 

عطر تو پیچیده...

 

آه...

 

کجایی معشوقم...

 

مرا ببین...

 

مرا ببین بی تو چه غمگینم...

 

مرا ببین بی تو چه تنهایم...

 

         

 

چشمانم را می بندم...

 

و به یاد تو اشک می ریزم...

 

می کشم دست هایم را بر جای دست تو...

 

آه این منم...

 

این منم محتاج نوازش دست هایت...

 

این منم دلتنگ گرمای آغوشت...

 

و این منم...

 

در انتظار نگاه زیبایت...

 

         

 

من نشسته بر صندلی...

 

و عکس تو روبرویم...

 

اسمت را در کنار اسمم می نویسم...

 

و تو را با تمام وجود احساس می کنم...

 

و تو...

 

هیچ خبر داری از حال من...

 

هیچ می دانی وقتی نیستی اشک می ریزم...

 

هیچ می دانی وقتی می روی کجا می روم...

 

هیچ می دانی...؟؟؟

 

وقتی صدایت را می شنوم سکوت می کنم...

 

و چشمانم را می بندم...

 

تا فقط صدای تو باشد...

 

و فقط تو را احساس کنم...

 

آه...

 

تو می دانی و مرا از خود راندی...؟؟؟

 

...برگرد به من...

 

مرا با این دلتنگی ها...

 

خاطره ها...

 

و صندلی ها...

 

تنها نذار







دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 پرنسس


نیروی نگاه بسیار شگفت انگیز است...

 

زمانی که در آرزوی کسی هستی که درست در مقابل توست...

 

نیروی خاصی وجود دارد...

 

 و تنها با نگاهت می توانی احساست را منتقل کنی...

 

و تو ای زیبا رویم...

 

از نگاهم بخوان...

 

و فریادم را بشنو...

 

...بــرگــرد...

 

به سوی من همیشه عاشقت 

 






سه شنبه 23 فروردین 1390 پرنسس

 


کسی تولد مرا به خاطرش می آورد...

 

برای خاک قلب من گل و شکوفه می خرد...

 

         


کمی بزرگ می شوم  دلم جوانه می زند...

 

فقط دلم یواشکی تو را بهانه می کند...

 

         

 

اگر چه با سرود و شعر دلم پر چکاوک است...

 

خودت بگو بدون تو تولدم مبارک است...؟؟؟







دوشنبه 22 فروردین 1390 پرنسس
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده ღسال نو مبارکღ



 

فقط یک جمله :

 

 

بی من...


 سـ ـا ل نـ ـو مـ ـبـ ـا ر ک

 

 





دوشنبه 1 فروردین 1390 پرنسس

   
 

در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی...؟؟؟


عشق من در آینه ای است که هر روز به آن می نگری...


     


آری...


آینه ات را نشکن...


تو همان عشق منی...


عشق من یعنی تو...


با زیبایی روز افزونت...


و صدای دلنشینت...


و نگاهت...


آه نگاهی که مرا پریشان می کند...


و لبخندی که تو را زیباتر می کند...


همه و همه و همه...


     


عشق من...


آن نگاهی که تو را صدا می زند...


آن قلبی که فقط برای تو می زند...


و آن کسی که...


کسی که فقط تو را می خواهد...


هیچ آن ها را می شناسی...؟؟؟


       

 

صبر کن...


اندکی با من راه بیا...


و گوش ده...


گوش ده به قلبی که می زند...


فقط برای تو...


آری...


برای تو...


       

 

و نگاه کن...


و خیره بمان به چشمانم...


چه می خوانی...؟؟؟


نگرانم...نه؟؟؟


دیگر چه می خوانی...؟؟؟


عاشقم...نه؟؟؟


دیگر چه می خوانی...؟؟؟


آشفته حالیم را می خوانی...؟؟؟


بی قراریم را چطور...؟؟؟


     


آه بشناس...


بشناس مرا...


که جز تو کسی را نمی خواهم....


و تا همیشه عاشقت می مانم...


و تو با تمامی خوبی و بدییت...


و زشتی و زیباییت...


بهترینی برای من...


بهترین من...


مرا دریاب...


     


از تو دورم...


و این دوری عذابم می دهد...


با هر تیک و تاک ساعت...


بی قرارتر می شوم...


و اشک می ریزم...


و قلبم پاره پاره می شود...


     


تو می دانی دردم را...


و می دانی خواسته ام را...


پس قدم پیش گذار...


به سوی من...


و بــازگــرد...


به سوی من...


     


زیباترین من...


به یاد آور...


لبخندهایی را که به لبم هدیه کردی...


و اشک هایی را که از گونه ام برداشتی...


و روزهایی را که با من سر کردی...


و مهری که بر دلم باقی گذاشتی...


و این عشق...


این عشق زیبا نیست...؟؟؟


عشقی که همه خواهانش هستند...


اما کو عاشق وفاداری چون من...


کمی فکر کن...


و بگو به یادم که یادت بخیر...


و...


بـــازگـــرد







سه شنبه 24 اسفند 1389 پرنسس


...با تو از خاطره ها سرشارم...

 

...با تو تا آخر شب بیدارم...

 

...عشق من دست تو یعنی خورشید...

 

...گرمی دست تو را کم دارم...




 

ولنتاین مبارک عشق من






دوشنبه 25 بهمن 1389 پرنسس


 

باران می بارد...


و من تنها زیر باران...


اشک می ریزم...


برای تو...


و برای دلتنگی خود...


آری محبوب من...



د لـ تـ نـ گـ ت   هـ سـ تـ م


 

روزها می شود که ندیدمت...


اما هر لحظه چشمانم تو را می بیند...


و قلبم تو را احساس می کند...


تو خود بگو...


هیچ دلتنگم شده ای...!!!


 

     

 


هر وقت ستاره ها نمایان می شوند...


و ماه می درخشد...


دلکم تو را فریاد می زند...


و جز آمدنت و بودنت چیز دیگری نمی خواهد...


و من پریشان...


با این دلتنگی ها...


روز و شب هایم را سر می کنم...


و در خواب نیز تو می آیی...


با آن نگاه مهربانت...


و لبخندهای دلنشینت...


آه عشق همیشگی من...



بـ ر گـ ر د

 


عزیزتر از جانم...


در این نبودن هایت...


هیچ خوش نبودم...


نقاب خنده کشیدم بر غم هایم...


اما غم پنهان مرا...


تو فقط می دانی و بس...


 

     

 


در این نبودن هایت...


باز زخم زبان ها آزارم داد...


و اشک های فراوان ریختم...


اما دوریت مرا بیشتر آزار می دهد...


و هر لحظه با یاد تو...


گونه هایم خیس می شود...



     

 


اندک زمانی باقیست...


برای دیدن ها از دور...


و برای فاصله های بی عبور...


آری اندک زمانی باقیست...


برای خم های ابرویت...


و قهری که گرفته ای با عشقت...


و برای رنجاندن من...


و نگاه هایی که از من می گیری...


اما برای در کنار هم بودن...


و برای هم بودن...


فرصتی هست هنوز...


تو فقط بخواه با هم بودن ها را...


این تنها حرف من است...


 

      

 


آه عزیزترینم...


هوا سرد شده است...


مواظب خودت باش...


مبادا ناخوش شوی...


که مرا سخت پریشان می کند...


 



 

یادت نرود...


در عشق فراموشی نیست






چهارشنبه 20 بهمن 1389 پرنسس
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده امروز...دلتنگتم...


نیناس دلتنگتم

سرد است هوا...

و سرد است نگاه کسی که مرا نخواست...

همان کسی که تنهایم گذاشت...

وقتی که به گرمی دستانش نیاز داشتم...

آه...

چه سرد است هوا...

 

مهربانم...

امروز به یاد تو قدم زدم...

و به یاد تو گریستم...

اشک هایم را باد پاک کرد...

نه دست مهربان تو...

تکیه بر دیوار کردم...

نه شانه ی تو...

و چشمانم را بستم...

این جا کجاست...

همان جایی که تو را دیدم...

برای اولین بار...

و تو گفتی...

 د و سـ تـ ت د ا ر م

آه...

آن روزهای خوب من کجاست...

روزهایی که تو را داشتم...

و تو مرا داشتی...

زیر باران...

برای دیدنم...

و در تاریکی شب...

به یاد من...

یادت می آید...

من همانم...

همان بانوی رویایت...

اما حالا...

تنهای تنهایم...

آه...

کاش بودی...

در این سرمای زمستان...

در کنار من...

تا با گرمای وجودت...

آرام می شدم...

 

آه عشق من...

اشک هایم گونه ام را خیس کرد...

خواب هستی یا بیدار...

مرا ببین...

چه غمگینم...

نمی شود بی تو زندگی کرد...

برگرد...

برگرد به من...

برگرد به آغوش من...

 

زیباترینم...

دلتنگ هستم...

و دلواپس تو...

و در انتظار تو...

 

بهترینم...

مرا معنا کن...

برای خود...

و نجاتم ده...

از این دردهای بی درمان...

و بدان...

هـ یـ چ  کـ س  تـ و  نـ مـ ی شـ و د


 

واست زوده بفهمی من

چرا آواره ی دردم

واسم دیره از این خلوت

به شهر عشق برگردم


     


واسم دیره پشیمون شم

چه خوبه با تو شبگردی

واست زوده بفهمی که

چه کاری با خودت کردی

 






پنجشنبه 2 دی 1389 پرنسس
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده باز یلدا ندارم...!


یلدایی بی تو

پاییز می رود...

همان فصل غم و اندوه...

همان فصل اشک و آه من...

همان فصل نبودن های تو...

و می آید...

زمستانی که تو را ندارم باز...

شاید...

دلبرکم...

من ندیدم یلدایی را با تو...

یلدایی را که شاد بگذرانیم با هم...

ماهکم...

یلداهایی بود و تو نبودی...

و تو بودی و یلداها نبود...

و تو یادت باشد...

یلدا یعنی کوتاهی زندگی...

که می رود به انتها...

پس قدر امروز را بدان...

و لحظه های بعد از یلدا را...

و مرا...

که عاشقانه به تو می گویم:

 

شب یلدای من آغاز شد...

 

نه سرخی انار...

 

 نه لبخند پسته...

 

 نه شیرینی هندوانه...

 

بی تو یلدا زجر آورترین شب دنیاست...

 

 

 

بی من یلدایت مبارک

 






سه شنبه 30 آذر 1389 پرنسس
(تعداد صفحات:6)      1   2   3   4   5   6  
درباره ی من

جستجو

لحظات با تو و بی تو

دست نوشته های من

درباره ی :

نظر سنجی

بهترین ها

خواندنی ها

آمار وبلاگ